تبليغاتX
زمان باز یافته

زمان باز یافته

به طرز باورنکردنی شبها خودم شکنجه می دم..دیگه تو این کار استاد شدم....

همبن روزهاست که فسیل بشم..نمی دونم تبدیل به چی می شم...هر چی بشم بهتر از انسان بودن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:24  توسط   | 

خیابان نای جان دادن ندارد.......خیابان دیوانه از  ننگ انسان..

در گوشه خیابان اعتقاد جان داد.این بار خداوند فانوس به دست دنبال پیروان خود می گردد.خفگان رفته است.این گله از هم پاشیده است.

همه غرق در رنج...........برهنگان در تاریکی دنبال مانعی می گردند تا شاید با برخورد به ان بیدار شوند.

اما این خواب عمیق است/ عمیق تر از خود عمق..واین کفاره گناهی است که خود کفاره ای بزرگتر به دنبال دارد.نمی دانم باور چه می گوید...شاید باور هم در خیابانها پوسید وقتی انسان بودن در ذهن شکست وحادثه از پا افتاد.

 

                 دستان پر درد پیرمرد زجر کشیده را می خواهم..دستانی که سالها با من فاصله دارد

دستانش را روی بدن درمانده من بکشد تا زخمهایم ریشه کن شود...تنم خاکستر شود....لولا 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:49  توسط   | 

کسی نیست باد صفحه ای از خانه را ورق می زند

وگذار باد وافتاب زیبننده فرش می شود ودر شعر بیهودگی سال وهوا ی زمزمه می ماند.

میل دارم ...پنجره را بگشایم که رابطه بین من وسال تهی نباشد.

هوتن نجات

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:26  توسط   | 

قانون بی ترحم هنر این است...........که انسانها بمیرند...

پروست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:12  توسط   | 

هنوز تو کره ای که توش زندگی می کنیم جائی برای هیجان هست.اتفاقی که امروز برام افتاد باعث شد

این حقیقت رو باور کنم.

تو ماشین در حال رانندگی بودم به سمت خونه /

کلافه از هیچ....تنها چیزی که می تونست سیر زمان رو برام عادی کنه سیگار بود.از تو کیفم سیگارو در اوردم دنبال فندک گشتم وپیداش نکردم.خواستم از فندک ماشین استفاده کنم /تف به این لحظه های سگی که نمی خواد باهات کنار بیاد فندک فقط داغ می شد و بوی گند سیگارو در می اورد ولی روشنش نمی کرد.پشت چراغ قرمز توقف کردم خواستم از ماشین کناری اتیش بگیرم دیدم یک اقائی که خیلی زندگی رو جدی گرفته پشت فرمون نشسته و زل زده به چراغ قرمزو کوتاه هم نمی یاد. راه افتادم/ سیگارم بین لبهام سرگردون بودومنم سگ.پشت چراغ قرمز بعدی که توقف کردم چیزی دیدم که تصورش هم نمی کردم .مثل این بود که اب تو سراب پیدا کنی.دختری که کبریت می فروخت .خیابون گذاشتم رو سرم داد می زدم دختر کبریت فروش /.همینکه کبریت فروش به من نزدک شد رنگ چراغ تغییر کرد..وای انگار تقدیر هم بارنگ چراغ برگشت.ولی ایندفعه نوبت من.......اهای ادمهائی که پشت من پارک کردید از همتون معذرت میخوام چون من اتیش می خوام.می تونید چراغ سبز بعدی رد شید.........

دختر کبریت فروش دنبال ماشین در حال حرکت من می دوید تا بقیه پولش بگیره منم  فریاد می زدم تو دیگه جزئی از زندگی من شدی ..منم.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:19  توسط   | 

این باور امشب من است.صبح فردادیگر جنین نخواهدبود

 

چرا که من صبح فردا کس دیگری خواهم بود .صبح فردا چه باور خواهم داشت ؟نمی دانم......... 

ان را بایدصبح فردا تجربه کنم وسر در بیاورم.حتا به خدای همیشگی که امروز باور دارم/فر دا پی خواهم

برد نه امروز         چرا که من امروز منم و فردا او هیچ وقت وجود نداشته باشد.

 فرناندو پسوا

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:22  توسط   | 

عقربه های ساعت حول محور هیچ می چرخند 

          ومن تمام ان جیزی که فکر می کنم نیستم.

 

در این دنیای گرد وکوچک که ازسوراخ جیب یک دیوانه افتاده است

سهم من

               بی انگیزه زیستن است.          علیرضا میراسدالله

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:5  توسط   | 

اول در هم شکستگی:خفتن ناممکن/بیدار ماندن ناممکن/تحمل زندگی و  به زبان دقیق تر....تحمل جریان زندگی ناممکن است.ساعتها همنوا نیستند.ساعت درونی دیوانه وار وبا گامی شیطانی و به هر حال غیر انسانی کار می کند.

ساعت برونی با سرعت معمول لنگ و لوچ پیش می رود.جز شقایق ودوپارگی این دو جهان چه اتفاق دیگری ممکن است بیفتد.وانها از هم می گسلند یا دست کم به حالتی هولناک به هم می خورند.         بی تردیداین ضرباهنگ بی لگام و وحشی جریان درونی دلایلی دارد.مسلم ترین این دلایل درونگری است/چرا که این درون نگری هیچ ایده و فکری را در جهت ارام گرفتن وراحت برنمی تابد/بلکه هر فکری راتا درون وجدان واگاهی تعقیب می کند تاخود نیز به ایده ای تبدیل گردد که با درون نگری تازه ای تعقیب می شود.

  .........کافکا         ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:49  توسط   | 

گودالی کندیم"ان را عمیق کردیم....عمیق تر از زمان"انقدر عمیق کردیم که دیگر ته گودال پیدا نبود

خواستیم داخل گودال شویم تا در ان محو شویم.

غافل از اینکه گودال زندگی دوباره هست۰.......وهمچنان این راه ادامه دارد.

 

دوباره این باد وحشتناک فریاد می کشد.دوباره صدای وحشتناک انسانهای گذشته به گوش می رسد

چنان از وحشت به خود می پیچم"گوئی زمین وزمان را در من کشته اند۰

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 20:10  توسط   | 

دنیا درون من بود    دنیا با تمام خاطراتش درون من بود     من منفجر شدم

دنیا تکه پاره شد .....ولی  من بودم    ..زمان هم هست ..من دنبال تکه های خود هستم. 

                  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:45  توسط   | 

چه دردناک است همه چیز ......وقتی به مثابه انسانی اگاه غرق در تفکر می شویم

وبه عنوان موجودی اندیشه ور دوباره ادراک در وجودمان بسط می یابد

به طوری که درمی یابیم.. می دانیم........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:7  توسط   | 

 

دستهایم ..دستهایت را می فشارد

       گرم در اغوشم گرفته ای    من از این لذت رنج می برم که هستیم و باید برویم..

 

هستی ام را در یک کفه ترازو می گذارم و زندگی ام را در کقه دیگر

هستی ام در زندگی غرق شده است ...یا شاید رو به نابودی است.

   + میرا ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٩
    پيام هاي ديگران ( 2)

 

کاش می شد برای چند لحظه زندگی تعطیل می شد.انسانها نفس تازه می کردند

.....دوباره زندگی ادامه پیدا می کرد.

انسانها زندگی کردند حتی برای یک لحظه.

   + میرا ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٦

 

حتما صبح خواهد شد ...حتما زندگی ادامه خواهد داشت...

باید دید امروز چه کسی رندگی را خواهد دزدید و به مرگ فرصت فکر کردن خواهد داد.

   + میرا ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢۳

 

عمیق رنج ببر ...عمیق لذت ببر

عمیق رنج ببر..عمیق لذت ببر................فقط عمیق باش

   + میرا ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٥

 

وقتی دیگه چیزی برای از دست دادن نداری

تازه باید به این فکر کنی که چطوری باید شروع کنی.

........

چه داغ است درون سرد سردم....

 

   + میرا ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٤

 

جنا یت خوابیدن من وتو نبود...جنایت بودن تو بود.........

دیگر جائی برای من نیست..

زیستن جنایت است...

پشت دیوار خنده ابلهانه دختری را که به زن بودن من می خندد را می شنوم

ومن با حق حق او به اوج می روم.

نیستم /نبودم..رهایم کنید تا درون خود اب شوم وبه خود بپیوندم..

   + میرا ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٢

 

می خواهم از دنیا کناره بگیرم تا شاید ذره ای از ان را دریابم /

نگاه خود را به دور از هر ترسی به بیرون از درونم می اندازم ..

هیچ چیز برایم اشنا نیست..حس می کنم که سالهاست هستم

وسالهاست غریبه ام    انگار هر لحظه در زمان زائیده می شوم /تا می خواهم

به لحظه خو بگیرم می میرم...ودوباره ....

   + میرا ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٩

 

دور میگیرد برای پرتاب دوباره

دورخیز می کند/.وقتی لحظه پرتاب فرا می رسد تازه متوجه می شود .....

هیچ هدفی در کار نبوده..

پس حیله ای در کار بود یا یک شوخی مسخره

شاید توهمی بیش نبود.

   + میرا ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۸

 

در حال گذراندن سالها ی زن بودن هستم.

اینک طول دنیا را اندازه می گیرم و به سبک دلخواه خود به ان رنگ میدهم تا تو را

به هیجان اورم .به من می خندی ومن تصویری از لبخند تو را در ذهن خود حک مکنم.

وقتی برمی گردی لبخندت را در ذهنم تکرار میکنم.

شاید تا سپیده دم فرصت کمی باشد ولی برای من همین بس است که ثابت کنم

هستم.......مرگ را به دنبال خویش می کشم تا در زمان دلخواهم او را در اغوش بگیرم.

   + میرا ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٦

 

کا ملا روشن است روی اب هستم و با امدوشد موجها خود را پیدا میکنم.

خشکی را نمی بینم چیزی را پیدا نمی کنم که به ان تکیه کنم تا خود را

به خشکی برسانم.

باید تن داد به این شدن باید تن داد.وجودم را تهی می بینم

تهی از چیزی که حتی تصورش مرگ اور است.

   + میرا ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٤

 

خطی از آسمان تا زمین کشیده ام و موضع خود را مشخص کرده ام

هر چه نگاه می کنم ،هستی و زمین سهم من است

ولی من...مرده ام.

   + میرا ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢

 

به اندازه تمام احساسم برایت خاطره جمع می کنم و تصور لحظه بودن تو را در ذهنم

برای همیشه حک میکنم.وقتی باد هجوم اورد تکه تکه های وجودت را به ان می سپارم

تا تو را در تاریخ پخش کند./وقتی خواستم دنیا را جمع اوری کنم

   احساسم را پیدا خواهم کرد.

...

آن روزها نفس تازه می کردیم برای مردن/برای قربانی شدن

پس از هزاران بی راهه/فهمیدیم که مرگ همان است که درون آن پرسه میزنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 15:23  توسط   |